من و خونه خالی 2

در راستاي اينكه خانواده چند روزي ما را تنها گذاشت و به عشق و حال رفت ما هم تصميم گرفتيم تا در يك حركت نمادين مشتي به دهان استكبار كوبيده و يك روز آنها را تنها بزاريم و با دوستان به غايت نزديكمان بريم ددر
.اما به دليل اينكه دسته گلي به غايت بزرگ به آب داده بوديم بابا ديگر ماشين بي زبانش را به ما نداد كه نداد
. هرچه از ما اصرار از او انكار
.تا آخر خودمان از رو رفته و در ماشين دوستان نشستيم كه همانا ننگ بزرگي براي ما بود اما ما خم به ابرو نياورديم
.مقصد سرزمين خوش آب و هوايي بود به نام لاله زار كه تو اين وقت تابستون بسيار حال بر انگيز ميباشند ايشون
.طبيعت بكر و زيبا و اينا(حال كردين ادبياتو).در راه جوانان زيادي ديديم كه اغلب با خانوم بچه هاشون اومده بودن . در يك آن با خود انديشيديم "اينها كه اينجان پس كي مشت تو دهن استكبار ميزنه؟!!!"از اين فكر خود خنده ها كرديم و نعره ها زديم
.به دليل اينكه دوستان ما را فردي بي ناموس نخوانند نميگوييم كه چه ها كرديم و چه ها نكرديم فقط همينو بس كه حالي داد اساسي. در راه گشت و گذارمان خري ديديم به غايت با شعور .به نظر ما بسياري از انسانهايي كه تا به امروز در تلويزيون و تلويزيون و غيره ديده ايم جلويش لنگ مي انداختند
(صاحبش ميگفت هر روز صبح خودش ميره صحرا غذا ميخوره بر ميگرده والله
)دستش درد نكند ما يك دور دور درياچه چرخاند بي منت.(فكر ميكنم خيلي به من وابسته شده بود
)در پايان هم به سبك جنيفر لوپزي وايستاد تا از ايشان عكس بگيرم![]()

پ.ن
در پايان جا دارد كه از ابوسعيد ابولخير و ناصر خسرو به جهت كمك بي دريغشان در جهت نگارش اين سفر نامه قدرداني كنم![]()

