يه صحبت خودماني با توپولوف
اقاي توپولوف شما برادر من كي ميخوايي شر تو كم كني و بري دنبال زندگي خودت؟ ايران با غرب مشكل داره؟ خوب داشته باشه ايران تحريمه؟ خوب باشه قطعات هوايما به ايران نميدن ؟خوب ندن روسي هستي؟ باش ولي برادر من آدم باش اخه تا كي ميخواي بيفتي رو مردم و ديگه بلند نشي عزيز من. بشين به حرفهاي من فكر كن .همين كارا رو ميكني كه مردم فحش بي ناموسي به جامعه ي اناث روسيه ميدن. مگه تو خودت خوار مادر نيستي. حالا مسئوليين ما غلتي... ببخشيد اشتباهي كردن رفتن تو رو خريدن تو ديگه پير شدي. سياست هات مال زمان دقيانوسه. حتما باید بفرستیمت قزوین و کارای بی ناموسی و اینا؟بيا و مردونگي كن و از ايران برو. همين
پ.ن
1.مديونين اگه فكر كنين منظور از توپولوف روسيه است ها
2.در راستا تكذيبات گذشته من باز هم همه چيز رو تكذيب مي كنم باشد كه رستگار شوم
زنگ انشاء
و من هر چه فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد جز اين يك جمله"ماست سفيد است و ما سياه"
پ.ن
۱.هماجور كه واضح است سبز هيچ كاره است
۲.من نه تنها وجود آرايه اي رو تو ماست تكذيب مي كنم بلكه كلا همه چیز رو تکذیب میکنم
شبی که من نازی با هم مردیم
.jpg)
نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
که فکر مي کنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه کن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت کنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش کن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيکار کنه پيرمرد ؟
بايد که بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ، مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شکايت کرده که همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يکي از مجلات خوندي
عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه که عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه که لم داده و ظاهرا گريه مي کنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراک چيکار مي کنن
من : سرما مي خورن
مادرش کتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه که هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده ! داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
و از سگ هايي برام بگو که سياهند
و در عمق شب ها فکر ميکنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم کن که آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم کن که زمين هم ...
و اين چنين شد که
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ کجا نبرد
حسين پناهي
دموكراسي در تعليق!
كانال يك:يك زن محجبه ي مصري در دادگاهي در المان به دست يك نژاد پرست كشته شد
كانال دو:يك زن محجبه ي مصري در دادگاهي در المان در جلوي چشم هسرش به دست يك نژاد پرست كشته شد
كانال سه:يك زن محجبه ي مصري در دادگاهي در المان در جلوي چشم هسر و فرزندش به دست يك نژاد پرست كشته شد
كانال چهار:يك زن محجبه ي مصري در دادگاهي در المان در جلوي چشم هسر و فرزندش و قاضي دادگاه به دست يك نژاد پرست كشته شد
شبكه خبر:يك زن محجبه ي مصري در دادگاهي در المان در جلوي چشم هسر و فرزندش و قاضي دادگاه و ماموران امنيتي به دست يك نژاد پرست كشته شد
ياد اخبار چند هفته ي پيش در مورد ندا افتادم يادتونه كه
كانال يك:.....
كانال دو:.....
كانال سه:....
كانال چهار:....
شبكه خبر:.....
پ.ن
1:اين پست حاوي مطالب ديگري نيز بود كه به دليل ترس از يك جاي بدنم حذف شد
2:من در طول دو روز تمام مطالب وبلاگ انی دالتون و موسيو گلابي رو خوندم
3:مورد 2 بي ربط بود و فقط جهت خوشحالي و رستگار شدن اين دو تن عرض شد
قورباغه ها
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
بی نهایت
هر بار خدا میگفت : (( از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.
هر قطره را لیاقت دریا نیست..))
قطره عبور کرد و گذشت .قطره پشت سر گذاشت . قطره ایستاد ومنجمد شد .
قطره روان شد و به راه افتاد . قطره از دست داد وبه آسمان رفت..
و هر بار چیزیاز رنج و عشق و صبوری آموخت..
تا روزی که خدا گفت : ((امروز روز توست . روز دریا شدن .)) خدا قطره را به دریا رساند..
قطره طعم دریا را چشید . طعم دریا شدن را .
اما...
روزی قطره به خدا گفت : ((از دریا بزرگ تر ,آری از دریا بزرگ تر هم هست..؟! ))
خدا گفت : ((هست..))
قطره گفت : ((پس من آن را می خواهم . بزرگ تر را .بی نهایت را..))
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : این جا بی نهایت است..))
آدم عاشق بود . دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را در آن بریزد .
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت..
آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت..
قطره از قلب عاشق عبور کرد..
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید..
خدا گفت
(( حالا تو بی نهایتی , زیرا که عکس من در اشک عاشق است..))
و چه قطره هایی که شب ها از چشم من ریخته و بی نهایت شده...
تلخ
- هفت استاد
- گفتی چند می خوای که مشروط نشی ؟
- چهارده استاد
- خوب برات چهارده و نیم رد می کنم
- وای دستتون درد نکنه استاد ...
- هیس ... انقدر تو حموم داد نزن دختر ... زودتر بیا بیرون
امروز این داستانو تو وبلگه سیب زمینی خور ها خوندم خیلی دلم گرفت همین
اندر احوالات چیز
مرگ-رقص
رفتن بعضي ها مرگ-رقص است و رفتن بعضي ديگر رقص-مرگ
كدام يك هنرمندانه تر است؟
الهام از : وبلاگ دختر ترشیده
گرگها خوب بدانند
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ,
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم ؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و , تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد !
و گرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

