تبليغاتX
درنا بستان داغ دل مردم دردمند را

Besame Mucho


به ياد دوست

آهنگ مشهور Besame Mucho از آندره باسلی(بوچلی):

از اینجا دانلود کنید...

معنای مختصر آن می شود "مرا ببوس" این آهنگ را بیش از ۲۰۰ خواننده به زبانهای مختلف اجرا کرده اند...

Besame,
besame mucho
como si fuera ésta noche
la ْltima vez

Besame, besame mucho
que tengo miedo a perderte
perderte después

Besame,
besame mucho
como si fuera ésta noche
la ْltima vez

Besame, besame mucho
que tengo miedo a perderte
perderte después

Quiero tenerte muy cerca
mirarme en tus ojos
verte junto a mi
Piensa que tal vez maٌana
yo ya estaré lejos,
muy lejos de ti

مطلب جالبی هم در مورد تاریخچه ی این آهنگ را در اینجا بخوانید

!! نوشته شده توسط ايمان | 17:59 | چهارشنبه سی ام بهمن 1387 •

کودکي ها

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -
دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود
!! نوشته شده توسط ايمان | 17:50 | چهارشنبه سی ام بهمن 1387 •

باز محمود با کنايه

باز محمود با کنايه
اندکی قدّ و يه هاله
سر خوش از وضع زمانه
نفت شصت و نه دلاری
سال 60 مليارد دلاری
با سفرهای فراوان
ساخته از خود فسانه
می برد پول از خزانه
می دهد دائم حواله
می خورد از مال مردم
می پَرد بر دوش مردم
می دهد دائم شعارِ
مهرورزی ، عدل خواهی!
خلق ثروت ، محو نکبت !
دين پناهی ، سادگی ، بی قيد و بندی!
چون به جدّ ، می نگری ، امّا تمامی :
تندخويی ، جنگ خواهی!
پخش فقر و بی نوايی !
لودگی ، مردم فريبی ، بی خيالی!
هسته ای اين طبل خالی!
نامه هايی کودکانه ، سر گشاده ، احمقانه
مملو از پند و عتاب و ادّعا ، پر از کنايه
می نويسد او برای حاکمان اين زمانه !
آخر ای مجنون سر مست
هيچ آيا تا کنون امّا
مروری کرده ای بر وضع و حال اين کرانه ؟
هيچ انديشيده ای آيا
که از روی محبت
گر يکی از آن اجانب
نامه ای بهرِ تو و اين دولتِ جل الخلايق
در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ پر بلا و مشکلِ خاور ميانه
با همان سبک و سياقِ هاديانه
پر غرور و پر اِفاده ، پر زِ ايراد و کنايه
انشا کند ، پخشش کند
در خيلِ انبوه رسانه ، ماهواره ، روزنامه
پاسخی داری برايش ؟
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آمد از فلسطين
از بلندی های جولان
از دلار و پول نفت و نقشِ ايران
اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران
از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاور ميانه
حرف های قلدرانه ، احمقانه ، خود سرانه
پر هزينه ، پر ضرر ، بی فايده ، بَس ناشيانه
از رجايیِ زمانه ،
باورش گشته که هست او :
يک پديده ! معجزه در اين هزاره !
يک دو سه مزدورِ پرگو
در کنارش نيز، هر دم
می روند اين سو و آن سو
می کنند از او ستايش ، همچو ناجیّ ِ زمانه
ليک امّا
اندرون مملکت آنچه نمايان
سايه شوم فساد و نکبت و فقر و فغانِ بينوايان
با دو پای کودکانه می دويدم همچو آهو
گه به اين سو گه به آن سو
دور می گشتم زخانه
در ميان مدح و روضه
اندرون بحث و شورا و کلاس و مدرسه واندر رسانه
می شنيدم دم به دم
از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده
داستانهای مخوفی بهر اين ملک فِتاده
می شنيدم
از لب شيرين پيران خردمند
مستمر اين برترين و بهترين پند :
آه ای خوش باوران کم سوادِ پر افاده
اين چنين بی فکر و تدبير و درايه
مرز و بوم و مملکت کردن اداره
آخر ای مستان قدرت ، اين روش تا کی ادامه؟
اندک اندک رفته رفته
تيرگی ، افسردگی ، بيچارگی،درماندگی
بر پهنه اين کشتی در گل نشسته ،
گشته چيره
حيف امّا کز سر خيره سری ، خود محوری ، کوته خيالی
در نگاه اين جماعت
جملگی انديشمندان زمانه
يا که مزدورِ اجانب ، عامل و بوق بيگانه
يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق ، تحت الحمايه
هر که باشند ، از برای خيرخواهی
هرچه گويند و نويسند
غير مسموع و زياده !
ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!
آری اينک
جهل او چون تيغِ برّان
می زند از بن
نهالِ جاودانِ اقتصاد و علم و تحصيل و اراده
می شنيدم اندر اين دوران پر رنجی که دانی
رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ باستانی
بشنو از من ، کودکِ من
از زبان مامِ ميهن :
مرز و بوم پاک ايران
پرگهر مهد دليران
خطة يکتاپرستان
سرزمين مهر و ايمان
يک رئيس جمهور نادان
کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران
!! نوشته شده توسط ايمان | 18:36 | یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 •

هندسه تو زندگي

هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه
درك زيبايي ‚ دركي زيباست
سبزي سرو فقط يك سين از الفباي نهاد بشري
حرمت رنگ گل از رنگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست
مي آيد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت
آدمي حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هيجاني ست بشر
در تلاش روشن باله ماهي با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه
چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است
دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
سردمه
مثل پايان زمين
عین عارف و سفال
این قدر پاپیچم نشو!
بینمون دوتا ننو می شه گذاشت.
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟؟
گربه هم می فهمه
رود هم می فهمه
سنگ هم میفهمه

می گی نه؟ می گی نه؟
خب دم گربه رو لگد بکن!
سنگ و صیقل بده و بوداش کن!
اگه وارونه اش کنی , شکل یک خمره می شه
خمره رو خرد بکنی خاک می شه
خاک هم می فهمه , باد هم می فهمه
ار بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی
و به جوجش دست بزنی چشمتو درمی آره !
همچی قارقار می کنه
که انگاری دختر شاه پریون
سر هفتا دختر , یه پسر کاکل زری زائیده...
کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی..!
پرده پنجره چشماتو
وردار و ببین دنیا را , دیدنیه!!
چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده...
این جهانی که همش مضحکه و تکراره!
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟...

دیده ام دیدنی دنیا را.....
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره "
منظورم رفته و جای رفته
چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره!
منظورم سیر و منزلگه سیر
سیستم سرگیجه کار و حقوق
لذت جویدن و مزهء " کافکا " را خنثی کرده
منظورم غریزه و قانونه
تک پا رفتن همسایه " واگنر" , اونو دلخور کرده
منظورم رابطه و دریافته!
سویس کامل بشقابای " مادام بواری"
هنر آشپزیشو لوث کرده
منظورم عاطفه و تکنیکه
پشت ای پنجره , علم
چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه.
با کت وارونه , در باب حواس
با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت
با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !!
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست....
سردمه!!
مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو
بینمون دو تا ننو می شه گذاشت
پس چرا مورچه دونه می بره؟
همچی تند و تیز می ره که انگاری
اگه نره چرخ دنیا پنچره!
جیرجیرک برای کی می خونه؟
شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟
آفتابگردون بی جهت می گرده؟
کبوتر بی خودی می چرخه؟
بغ بغو بی معناست؟
همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟
موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟
خودت گفتی , بعدش هم خندیدی.....!!
شب و روز تو گوش "واگنر" ,
دهل نت می زدند؟
" کافکا" هیچ وقت نخندید؟
گل رز را نشناخت؟
شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟
عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟
دلمون هندونه
فکرمون هندونه
روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت
یکی شو برداریم بسه!!!!!
بابا!
اصلا به ما چه که حاجی لک لک
عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!
می گی ما , برای روح مار و مور
حلوا خیرات بکنیم؟
فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم
لطف حرف هم مایه دردسره

!! نوشته شده توسط ايمان | 18:35 | یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 •

وصیت نامه' ابوالقاسم حالت

وصیت نامه' ابوالقاسم حالت
وصیت نامه' ابوالقاسم حالت

طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا با تخلص
'خروس لاري'



بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید!!
__._,_._
!! نوشته شده توسط ايمان | 18:34 | یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 •

اعتراف

اعتراف

من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

!! نوشته شده توسط ايمان | 18:32 | یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 •

RSS